آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 17 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

آیلا هوس تولد کرده

31 شهریور خانمی که آخرین روزش بود که پیش ماماما می موند به خونه برگشت دیدم یک نایلکس دستش هست و می گه هدیه تولد هست ماماما خریده و دایم می گفت پس کی تولد می گیریم بالاخره قرار شد عصر با بابایی به قنادی بریم تا کیک تهیه کنیم راستش خیلی خسته بودم و نمی تونستم خودم تهیه کنم تازه تو قنادی هم سراغ یک کیک گنده تولد رفته بالاخره راضیش کردیم از کیکها ساده برش خورده بخریم چون کیک کوچیک نبود .تازه تو قنادی جلو یخچال دستش رو از اول تا آخر ردیف شیرینی ها تکون می داد و به آقای فروشنده می گفت از همه اینها هم بذار و خونه ام به هیچ کس اجازه نمی داد از شیرینی های سفارشیش بخوره  اما بابایی کمی به حساب شیرینی ها رسید بعد هم کیک و آور...
7 مهر 1393

دختر کودکستانیم

بالاخره گل دخترم قدم به کودکستان گذاشت و قبل مهر کیف و وسایل و لباس فرمش رو تهیه کردیم وای که چه شوقی داشت  سر پوشیدن روپوش یک بار سر اون با ماماما دعواشون شده بود  روزی که کیفش رو گرفته بودم و از پشت سرم بیرون آوردم چشاش چنان برقی می زد من تا به حال این چنین برقی رو تو چشمهاش ندیده بودم امیدوارم که این سال تحصیلی به خوبی و خوشی بگذره با  توجه به یک تجربه خیلی تلخ  از مهد کودک قبلی اول مهر صبح خانمی رو بیدار کردم و آیلایی هم شاد و شنگول بیدار شد وسایلش رو آماده کردم لباسهاشو پوشید و به همراه بابایی و ماماما که از شب قبل برای بدرقه خانم کوچولو اومده بود به طرف کودکستان رفتیم و استقبال خیلی خوب تو کودکستان داشتن...
7 مهر 1393

واکسن آنفولانزا

سال پیش آیلایی  از بس همش سرما می خورد اصلا فرصتی برای زدن واکسن انفولانزا پیدا نشد و بهار و تابستون رسید اما امسال به دارو خانه ای رفته بودم که چشمم به آگهی واکسن آنفولانزا موجود است خورد و سریع و بدون معطلی گرفتم و روز یکشنبه 30/6/93 باهم به کلینیک رفتیم و یک پرستار مهربون واکسن رو به آیلایی زد و خیلی جالبه که اصلا نه گریه ای و نه آه و ناله ای وقتی ما داشتیم بیرون می آمدیم  اقایی با تعجب به آیلا نگاه می کرد یعنی این کوچولو آمپول زده و گریه نکرده . تازه اصلا اجازه نمی داد تا پنبه و چسب رو از رو بازوش بکنم و شب بعد از خوابیدم برش داشتم ولی صبح دنبالش می گشت       ...
1 مهر 1393

حوض نقاشی

برای هدیه روز دختر برا خانمی این حوض رو خریدیم هر چند دیگه داشت تابستون تموم می شد ولی خوب ان شا اله سال دیگه ولی آی کیف کردن پدر و دختر  از یک ساعت قبل آماده کردن حوض خانمی مایو پوشیده آماده پیش به سوی شنا       هنوز پر نشده پرید توش بالاخره گنجشکک اشمی مشی افتاد تو حوض نقاشی ...
27 شهريور 1393

دختر با احساس

پریروز 16/6/93 وقتی ظهر آیلایی با بابا به خونه برگشتند دیدم دو شاخه گل مصنوعی خانمی از خونه ماماما آورده، بعد یکیش رو به من داد و من رو بوسید اون یکی رو هم برای بابایی داد و گفت اینها برای تولدتتون برید بکارید تازه بعدا هم می پرسید چرا نکاشتید . قربون اون دل با محبتت بشم که به فکر هدیه تولد ما بودی .   ...
18 شهريور 1393